خرید بک لینک

یک وقت هایی تو زندگیت دلت می خواد بری تو حالت استند بای. ظاهرا روشنی و فعالیت داری ولی باطنن در کمال آرامش هیچ کاری نمی کنی. یک چیزی مثل کماست. فقط به شرطی که خواب نبینی. خواب دیدن آدم رو خسته می کنه. خیلی حرفم نمی یاد. دوست دارم اون آرامش اینجا هم باشه. شاید این تمایل ناشی از شیرازی بودن منه. وقتی فکر می کنم سی سال باید هر هفته دو سه ساعت بشینم تو اتوبوس برم یک شهرستان و بعد سه روز دوباره بشینم تو اتوبوس و بیام فکر می کنم بهتره زودتر بازنشسته بشم. از الان انرژی کاریم تموم شده :))

تجربه بهم ثابت کرده از آدم هایی که خیلی بهت ابراز علاقه می کنند باید ترسید. منظورم از آدم ها افرادی به جز اعضای خانواده هست. این آدم ها معمولا روی خواستشون اصرار بیجایی دارند و خیلی حق به جانب هم حرف می زنند. خلاصی از دستشون نیاز به یک حرکت بزرگ داره. یک حرف بزرگ. حس می کنم قدیم خیلی بیشتر انرژی و جرات این حرکت و حرف بزرگ رو داشتم. روز به روز تواناییم تو نه گفتن به خواسته افراد کم می شه.

شهریار می گه:

بگذشتم از تو و تو گذشتی ز من ولی

با چون منی به غیر محبت روا نبود

این بیت رو زمزمه می کنم گاهی. دلم براش می سوزه. یک عاشق دلسوخته واقعی بوده که به کتابا پیوسته.

کلاس شیرینی پزی اسم نوشتم. کاش زودتر شروع بشه. دلم یک حرکت جدید می خواد.

کتاب "قمار باز" داستایووسکی رو تا نصفه خوندم. به اندازه رمان های قبلی که خوندم کشش نداره. فقط از سر بیکاری گاهی می خونمش.

هر دفعه امیدوارم دفعه بعد پر انرژی تر بنویسم ولی نمی شه...همیشه یک چیزی هست ...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 1:38 توسط مسافر |

برچسب: نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 14:05

صفحه بندی