خرید بک لینک

رسيده ام به جايي كه حوصله ناز خريدن از هيچ كس را ندارم. مي خواهد استاد راهنما باشد، يا رييس بخش ديوانه و فضولمان، مادرم باشد يا كسي كه ادعا مي كند عاشقم است. به راحتي مي گويم اگر نمي شود خوب پس هيچي. اگر نمي خواهي خوب پس تموم. خيلي خوب است به جاي اينكه خودت حرص بخوري آنها حرص مي خورند و تو تنها در كمال ارامش نظاره گري.

پسر ليبيايي سني دانشجوي پست دكتري عمران در آمريكا ادعا مي كرد عاشقم است و اصرار داشت كه به او فرصت آشنايي بدهم. كه اگر اين فرصت را بدهم در اولين فرصت بليط مي گيرد و مي آيد ايران. برايم خيلي جالب بود كه روش هاي مخ زني اش بسيار شبيه بعضي از پسر هاي ايراني بود. همان روش ها را چه بسا كمي گل درشت تر پياده مي كرد. اگر به اعتماد دوست مشتركمان نبود كه مرا از راست بودن هويتش مطمئن كند مي گفتم حتما كسي در ايران است. نكته جالب ديگر اينجاست كه با وجود موقعيت علمي بالايي كه داشت ولي كاملا آدم خاكي بود و از من اشكال درسي اش را مي پرسيد. با خودم فكر مي كردم اگر يك پسر ايراني دانشجوي پست دكتري در امريكا نه، در همين تهران خودمان بود خدا را بنده نبود چه برسد به اينكه از كسي پايين تر از خودش اشكال بپرسد!خواهش و التماس كند! خودش را مي گرفت جوري كه يعني دختر ها نياييد مخ مرا بزنيد! رسيده ام به جايي كه با وجود علاقه ام به ايران حالم از ايراني بودنمان به هم مي خورد.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم آذر ۱۳۹۳ساعت 20:1 توسط مسافر |

برچسب: نویسنده: کیانوش اسدی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 14:05

صفحه بندی